تبلیغات
5mmmmm is awesome!
ابزار و قالب وبلاگبیست تولز

گوگل پلاس

خدمات وبلاگ نویسان گروه شماره ی4 وبلاگ گروهی شماره ی 4 - یک خشت هم بگذار در دیگ

وبلاگ گروهی شماره ی 4
 

تمامی فایل های گروه شماره ی4 به خاطر شما zip نشد
 

كد تقویم

نوشته شده در تاریخ جمعه 18 فروردین 1391 توسط محمد مهدی امام زاده
یک خشت هم بگذار در دیگ(چرا ؟)

عروس خودپسندی ، آشپزی بلد نبود و نزد مادرشوهرش زندگی می كرد . مادرشوهر پخت و پز را بعهده داشت . یك روز مادرشوهر مریض شد و از قضا آن روز مهمان داشتند . عروس می خواست پلو بپزد ولی بلد نبود ، پیش خودش فكر كرد اگر از كسی نپرسد پلویش خراب می شود و اگر از مادرشوهرش بپرسد آبرویش می رود و او را سرزنش می كند .

 

پیش مادر شوهرش رفت و سعی كرد طوری سوال كند كه او متوجه نشود كه بلد نیست آشپزی كند .

از مادرشوهر پرسید : چند پیمانه برنج بپزم كه نه كم باشد ، نه زیاد ؟

مادر شوهر جواب سوال را داد و پرسید : پختن آنرا بلدی ؟

عروس گفت : اختیار دارید تا حالا‌ هزار بار پلو پخته ام . ولی اگر شما هم بفرمائید بهتر است .

مادرشوهر گفت : اول برنج را خوب باید پاك می كنی .

عروس گفت : میدانم .

مادرشوهر گفت : بعد دو بار آنرا می شوئی و می گذاری تا چند ساعت در آب بماند .

 عروس گفت : میدانم .   

مادرشوهر گفت : برنجها را توی دیگ می ریزی و روی آن آب می ریزی و كمی نمك می ریزی و می گذاری روی اجاق تا بجوشد .

عروس گفت : اینها را می دانم .

مادرشوهر گفت : وقتی دیدی مغز برنج زیر دندان خشك نیست ،آنرا در آبكش بریز تا آب زیادی آن برود . بعد دوباره آنرا روی دیك بگذار و رویش را روغن بده .

عروس گفت : اینها را می دانم .

مادر شوهر از اینكه هی عروس می گفت خودم می دانم ناراحت شد و فكر كرد به او درسی بدهد تا اینقدر مغرور نباشد  ، برای همین گفت : یك خشت هم بر در دیگ بگذار و روی آنهم آتش بریز و بگذار تا یك ساعت بماند و برنج خوب دم بكشد .

 عروس گفت : متشكرم ولی اینها را می دانستم  .

عروس به تمام حرفها عمل كرد وآخر هم یك خشت خام بر در دیگ گذاشت . ولی بعد از چند دقیقه خشت بر اثر بخار دیك وا رفت و توی برنجها ریخت .

عروس كه رفت پلو را بكشد دید پلو خراب شده و به شوهرش گله كرد . شوهرش پرسید : چرا خشت روی آن گذاشتی ؟

عروس گفت :‌ مادرت یاد داد . راست كه میگن عروس و مادرشوهر با هم نمی سازند .

مادر شوهر رسید و خنده كنان گفت : دروغ من در جواب دروغهای تو بود ، من اینكار را كردم تا خودپسندی را كنار بگذاری  و تجربه دیگران را مسخره نكنی .

عروس گفت :  من ترسیدم شما مرا سرزنش كنید .

مادر شوهر گفت : سرزنش مال كسی است كه به دروغ می خواهد بگوید كه همه چیز را می دانم . هیچ كس از روز اول همه كارها را بلد نیست ولی اگر خودخواه نباشد بهتر یاد می گیرد . حالا هم ناراحت نباشید ، من جداگانه برایتان پلو پخته ام و حاضر است بروید آنرا بیاورید و سر سفره ببرید 

 

این مثال وقتی به كار میرود كه كسی چیزی بپرسد و بعد از شنیدن جواب بگوید : ” خودم همین فكر را می كردم “ و با این حرف راهنمائی طرف را بی منت كند به او طعنه می زنند و می گویند : یك خشت هم بگذار در دیگ





طبقه بندی: حکایت، 
.: Weblog Themes By Pichak :.


این صفحه را به اشتراک بگذارید
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

تماس با ما



تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به وبلاگ گروهی شماره ی 4 محفوظ است | طراحی : وبلاگ گروهی شماره ی 4
 , خدمات وبلاگ نویسان وبلاگ گروهی شماره ی 4

mouse code

كد ماوس

looking just for you!
ابزار و قالب وبلاگبیست تولز

گوگل پلاس