تبلیغات
5mmmmm is awesome!
ابزار و قالب وبلاگبیست تولز

گوگل پلاس

خدمات وبلاگ نویسان گروه شماره ی4 وبلاگ گروهی شماره ی 4 - اگر پیش‌ همه‌ شرمنده‌ام، پیش‌ دزد رو سفیدم

وبلاگ گروهی شماره ی 4
 

تمامی فایل های گروه شماره ی4 به خاطر شما zip نشد
 

كد تقویم

نوشته شده در تاریخ جمعه 18 فروردین 1391 توسط محمد مهدی امام زاده
"اگر پیش‌ همه‌ شرمنده‌ام، پیش‌ دزد روسفیدم."(عین آدم حرف بزن ببینم چرا پیش دزد رو سفیدی؟ )

یكی‌ از ثروتمندان‌ ، میهمانی‌ باشكوهی‌ ترتیب‌ داد‌ و از همه‌ی‌ اشراف‌ و مقامات‌ بلندپایه‌ی‌ شهر دعوت‌ كرد تا در میهمانی‌اش‌ شركت‌ كنند.

همه‌ی‌ میهمانان‌ خوشحال‌ به‌نظر می‌رسیدند. انواع‌ و اقسام‌ غذاها، میوه‌ها، نوشیدنی‌ها، شیرینی‌ها و خوردنی‌های‌ ، برای‌ پذیرایی‌ از میهمانان‌ آماده‌ شده‌ بود . خدمتگزاران‌ از میهمانان‌ پذیرایی‌ می‌كردند.

یكی‌ از خدمتگزاران‌ بیمار و ضعیف‌ بود و قدرت‌ حركت‌ زیادی‌ نداشت. به‌ همین‌ دلیل‌ كارش‌ این‌ شده‌ بود كه‌ گوشه‌ای‌ بنشیند و كفش‌ میهمانان‌ را جفت‌ كند.

به‌خاطر بیماری‌ حال‌ و حوصله‌ی‌ خندیدن‌ و خوش‌آمد گفتن‌ هم‌ نداشت. سرش‌ را پایین‌ انداخته‌ بود و كار خودش‌ را می‌كرد.

 

 ناگهان‌ یكی‌ از میهمانان‌ با صدای‌ بلندی‌ گفت: "ساعتم! ساعت‌ طلای‌ گران‌قیمتم‌ نیست."

میهمانان‌ دور مردی‌ كه‌ ساعت‌ طلایش‌ گم‌ شده‌ بود، جمع‌ شدند و  هركس‌ حرفی‌ می‌زد:

مطمئن‌ هستید كه‌ آن‌ را با خودتان‌ آورده‌ بودید؟
نكند ساعتتان‌ را توی‌ خانه‌ی‌ خودتان‌ جا گذاشته‌ باشید.
بهتر نیست‌ جیب‌ لباس‌هایتان‌ را یك‌بار دیگر بگردید؟
شاید كسی‌ ساعت‌ شما را دزدیده‌ باشد.
آخر اینجا كسی‌ نیست‌ كه‌ اهل‌ دزدی‌ باشد.
بله، راست‌ می‌گفت. كسی‌ باور نمی‌كرد كه‌ حتی‌ یكی‌ از آن‌ میهمانان‌ ثروتمند و با شخصیت‌ دزد باشد.

صاحب‌ ساعت‌ گفت: "بله‌ حتماً یك‌نفر آن‌ را دزدیده‌ است. من‌ ساعت‌ طلایم‌ را با خودم‌ به‌ اینجا آورده‌ بودم. مطمئنم، همین‌ نیم‌ساعت‌ پیش‌ بود كه‌ به‌ ساعتم‌ نگاه‌ كردم‌ ببینم‌ ساعت‌ چند است."

 

صاحب‌ ساعت‌ از این‌كه‌ ساعت‌ باارزش‌ و طلای‌ خودش‌ را از دست‌ داده‌ خیلی‌ ناراحت‌ بود. اما میزبان‌ از او ناراحت‌تر بود. او اصلاً دلش‌ نمی‌خواست‌ میهمانی‌ باشكوهش‌ بهم‌ بخورد و آن‌ همه‌ هزینه‌ و دردسری‌ كه‌ تحمل‌ كرده‌ از بین‌ برود.

میهمانی‌ تقریباً بهم‌ خورد. همه‌ دنبال‌ ساعت‌ طلا می‌گشتند . اوضاع‌ ناجور میهمانی‌ را فریاد یك‌نفر ناجورتر كرد: "هر كس‌ خواست از باغ‌ خارج‌ شود بگردید تا شك‌ و تردیدها از بین‌ برود."

 

این‌ حرف، توهین‌ بزرگی‌ به‌ آن‌ میهمانان‌ عالیقدر به‌ حساب‌ می‌آمد

صدای‌ اعتراض‌ همه‌ بلند شده‌ بود كه‌ ناگهان‌ یكی‌ از میهمانان‌ رو كرد به‌ بقیه‌ و با صدای‌ بلند گفت: "ما آدم‌های‌ با شخصیتی‌ هستیم. مسلماً دزدی‌ ساعت‌ كار هیچ‌ یك‌ از ما نیست. اما من‌ فكر می‌كنم‌ دزد ساعت‌ را پیدا كرده‌ام."

همه‌ به‌ حرف‌های‌ او توجه‌ كردند. او با اطمینان‌ خدمتگزار بیمار و ضعیف‌ را نشان‌ داد و گفت: "رفتار او خیلی‌ مشكوك‌ است. حتماً ساعت‌ را او دزدیده‌ است."
پیش‌ از این‌كه‌ صاحب‌ میهمانی‌ واكنشی‌ از خود نشان‌ بدهد، خدمتگزاران‌ دیگر به‌ سر آن‌ خدمتگزار بیچاره‌ ریختند و تمام‌ سوراخ‌سمبه‌های‌ لباسش‌ را جستجو كردند.

 

خدمتگزار بیچاره‌ كه‌ گناهی‌ نداشت، با ناله‌ گفت: "اگر پیش‌ همه‌ شرمنده‌ام، پیش‌ دزد رو سفیدم. لااقل‌ یك‌نفر توی‌ این‌ جمع‌ هست‌ كه‌ به‌ بی‌گناهی‌ من‌ اطمینان‌ دارد. و او كسی‌ جز دزد ساعت‌ طلا نیست."

 

نگاه‌ خدمتگزار بیچاره، هنگامی‌ كه‌ این‌ حرف‌ را می‌زد، به‌سوی‌ همان‌ كسی‌ بود كه‌ او را متهم‌ به‌ دزدی‌ كرده‌ بود. ناخودآگاه‌ همه‌ متوجه‌ او شدند. میزبان‌ به‌طرف‌ او رفت‌ و گفت: "چه‌ ناراحت‌ بشوی‌ و چه‌ نشوی‌ باید تو را بگردم." و پیش‌ از آن‌كه‌ مرد فرصت‌ دفاع‌ از خود را پیدا كند، به‌ جستجوی‌ جیب‌های‌ او پرداخت.

 

خیلی‌ زود ساعت‌ طلا از توی‌ جیب‌ بغل‌ میهمان‌ ثروتمند پیدا شد. همه‌ فهمیدند كه‌ بیهوده‌ به‌ خدمتگزار بیچاره‌ اتهام‌ دزدی‌ زده‌اند. میهمان‌ با سری‌ افكنده‌ میهمانی‌ را ترك‌ كرد.

 

 

 

از آن‌ به‌ بعد، وقتی‌ آدم‌ بی‌گناهی‌ امكان‌ دفاع‌ از خود را نداشته‌ باشد، می‌گوید: "اگر پیش‌ همه‌ شرمنده‌ام، پیش‌ دزد روسفیدم."





طبقه بندی: حکایت، 
.: Weblog Themes By Pichak :.


این صفحه را به اشتراک بگذارید
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

تماس با ما



تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به وبلاگ گروهی شماره ی 4 محفوظ است | طراحی : وبلاگ گروهی شماره ی 4
 , خدمات وبلاگ نویسان وبلاگ گروهی شماره ی 4

mouse code

كد ماوس

looking just for you!
ابزار و قالب وبلاگبیست تولز

گوگل پلاس